نام: | |
ايميل: | |
سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي
خطاب آمد که: واثق شو به الطاف خداوندي

گفتند: چهل شب حياط خانه ات را آب و جارو کن، شب چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل سال خانه ام را رُفتم و روبيدم و خضر نيامد. زيرا فراموش کرده بودم حياط خلوت دلم را جارو کنم.
گفتند: چله نشيني کن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت. و من چهل سال از چله ي بزرگ زمستان تا چله ي کوچک تابستان را به چله نشستم، اما هرگز بلندي را بوي نبردم زيرا از ياد برده بودم که خود را به چهلستان دنيا زنجير کرده ام.
گفتند: دلت پرنيان بهشتي است. خدا عشق را در آن پيچيده. پرنيان دلت را باز کن تا بوي بهشت در زمين پراکنده شود. چنين کردم و تازه دانستم بي آن که باخبر باشم، شيطان از دلم چهل تکه اي براي خود دوخته است.
به اينجا که مي رسم، نااميد مي شوم، آن قدر که ميخواهم همه ي سرازيري جهنم را يکريز بدوم. اما فرشته اي دستم را مي گيرد و مي گويد: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه کن. خدا چلچراغي از آسمان آويخته است که هر چراغش دلي است. دلت را روشن کن تا چلچراغ خدا را بيفروزي. فرشته شمعي به من مي دهد و ميرود.

راستي امشب به آسمان نگاه کن، ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است!