نام: | |
ايميل: | |
در صبح ارغواني بهاري آن هنگام که مه سپيدبال و حريرگون، بادست خرامانش موجهاي خروشان دريا را نوازش مي کند، و لختي بعد که خورشيد درخشان اشعه هاي نارنجي اش را بر آبي دريا فرو مي کند و با غلغلک لطيفش دريا را به تلاطم مي آورد؛
تو را مي بينم

در شب جادوئي تابستاني، در آن ساعت که مهتاب لبخند مي زند و دريا ماه را در آغوش ميکشد و در آن هنگام که موجهاي عابد پيشاني مرطوبشان را به سجده گاه خيس ساحل ميکوبند و سرگرم عبادت شورانگيزشان ميشوند؛
تو را مي بينم

درغروب طلائي رنگ خورشيد پائيزي؛ در رقص هزاررنگ برگهاي چرخان و در آواي محزون آنها که بر پهنه وسيع خاک درسجده اند و يادآور خزان پس از نشاط اند؛
تو را مي بينم

در ظهر لاجوردي زمستاني، آن زمان که تلالو برف زمين و آسمان را منور کرده است و در رقص پرشکوه درختان که دربرابر تنفس بوراني زمستان مي تابند و مي چرخند؛
تو را مي بينم
آري، تو را مي بينم. هر روز و هر ساعت و هر لحظه تو را آنقدر نزديک مي بينم که حضور بيواسطه ات را مي بويم. در رايحه دلنواز گلها، در عبادت پرشور و مواج دريا، و در فصول رنگارنگ هستي؛
فقط تو را مي بينم؛ خداوندگار من و زندگي و فصل ها