از شهوت پنهان بپرهيزيد : دانشمند دوست دارد که کنارش بنشينند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
خانه | مديريت | ايميل من | شناسنامه| پارسي يار
سمانه - پاسبان *حرم دل* شده ام شب همه شب
  • کل بازديدها: 9354 بازديد

  • بازديد امروز: 6 بازديد

  • بازديد ديروز: 10 بازديد
  • پيوندهاي روانه



  • آرشيو


    ستاره ی امیدم می درخشد
    فصل دلتنگی
    نی
    و خدايي که درين نزديکيست
    بچه هاي اعماق
    عيد نميخواااام!
    هيــــــــــچ
    يار، بي پرده از در و ديوار...
    عبور
  • درباره من


    سمانه - پاسبان *حرم دل* شده ام شب همه شب
    سمانه[10]
    پناه بر عشق! دو رکعت گريستن در آستين آسمان براي دوري از يادهاي تو واجب است. واجب است تا از قنوت جهان، راهي به *آتنا في مشعر الجنون* بيابم!
  • لوگوي من



  • جستجو در وبلاگ


  • اشتراک در وبلاگ


    نام:

    ايميل:

     
  • دوستان من

    آدمک ها
    شب مهتابي
    اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
    کلک بهار
    احساس با تو بودن
    روزگار رهايي
    کيمياي سعادت
    موجيم که آسودگي ما عدم ماست
    آبجي کوچيکه
    بگذار تو معشوقم باشي !
    همسفر مهتاب
    زيبايي سايه خداوند بر کهکشانهاست
    وبلاگ ايران اسلام
    زيتون
    زمزمه لحظات زندگي
    تک ستاره
    خلوت تنهايي
    دختري با کو له‏ با ر ي ا ز ا ميد
    بزم شبانه
    لا لقاء بلا فراق
    همسفر عشق
    صميمي با خواهرم
    وبلاگ تخصصي ترفند
    آبدارچي
    زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد.
    تا به کجا اين چنين....!!!!
    خانه اطلاعات
    هوافضا و هواپيما
    بي يار
    بازي بزرگان
    پله...پله...تا خدا!
    عشق است به آسمان پريدن
    دختر کوير
    پوست نارنج
    آرام سرزمين ذهن من
    زنده بمان مجنون
    گل آتش
    يک جرعه عطش
    من و گل نرگس
    سردار عاشق
    شيداي بي نشون
    درد دل با امام زمان
    به صحرا شدم عشق باريده بود
    نيلوفرآبي
    مرواريد سرخ
    برگ خزان ديده
    شاهد باش
    شميم يار
    دختر مشرق
    قلب مطمئن
  • لوگوي دوستان من










  • مشاهده اوقات شرعي


  • وضعيت من در ياهو


    يــــاهـو
       [آرشيو شده ها]
  • + حديث آرزومندي
    سمانه ( پنجشنبه 11 مرداد 1386 ساعت 1:3 عصر )

    سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي
    خطاب آمد که: واثق شو به
    الطاف خداوندي



    گفتند: چهل شب حياط خانه ات را آب و جارو کن، شب چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل سال خانه ام را رُفتم و روبيدم و خضر نيامد. زيرا فراموش کرده بودم حياط خلوت دلم را جارو کنم.


    گفتند: چله نشيني کن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت. و من چهل سال از چله ي بزرگ زمستان تا چله ي کوچک تابستان را به چله نشستم، اما هرگز بلندي را بوي نبردم زيرا از ياد برده بودم که خود را به چهلستان دنيا زنجير کرده ام.


    گفتند: دلت پرنيان بهشتي است. خدا عشق را در آن پيچيده. پرنيان دلت را باز کن تا بوي بهشت در زمين پراکنده شود. چنين کردم و تازه دانستم بي آن که باخبر باشم، شيطان از دلم چهل تکه اي براي خود دوخته است.


    به اينجا که مي رسم، نااميد مي شوم، آن قدر که ميخواهم همه ي سرازيري جهنم را يکريز بدوم. اما فرشته اي دستم را مي گيرد و مي گويد: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه کن. خدا چلچراغي از آسمان آويخته است که هر چراغش دلي است. دلت را روشن کن تا چلچراغ خدا را بيفروزي. فرشته شمعي به من مي دهد و ميرود.



    راستي امشب به آسمان نگاه کن، ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است!



  • بشکن سکوت را( )

    =============================================================
       [آرشيو شده ها]